تبليغاتX
جزر و مد

  بعد   از مدت زمانی نسبتا" طولانی   امروز اومدم یه چیزی بنویسم که نگن  این وبلاگ تعطیل  شده . ولی خوب  به زودی بر میگردم و یه مطلب درست و حسابی مینویسم .

 

نوشته شده توسط سراج الملک در ساعت 15:41 | لینک  | 

 

یاد باد آنکه مرا یاد کند هر شب و روز

مدت مدیدی  است که نگارنده را ریشه  نوشتن خشکیده و  پنداری که این مزرعه را مراقبت و رسیدگی  دوباره باغبانی دلسوز  که  همان  سراج الملک  بینواست  ، نیاز است . کلام از مراقبه آمد و یادمان آمد که دیگرانی همچون یک ................همون و جوجه گرافیست  در ایام یادشده بیشتر به مزرعه نگارشمان مراجعه داشته اند تا خود ما.  لذا  زین پس  تلاش زاید الوصفی خواهیم نمود که چراغ شبستان را روشن و گلهای مزرعه را همواره شاداب داریم .

 

نوشته شده توسط سراج الملک در ساعت 17:33 | لینک  | 

 دیشب به مجرد اینکه چشمانمان را خواب ربود  و گرمی آن پلکهایم را  لذت بخشید  شیخنا اسمیرک میرزا به میهمانیم آمد و گفت  :  مشغول ضمه ای چنانچه از ما ننگاری . و با حالتی تهدیدآمیز  و با چرخاندن سیاهی چشمانش در کاسه آنها ،  چنان ما را نگریست  که رعشه بر انداممان افتاد .

دوش در  عالم مجاز و خیال

آمد اسمیرک ، شیخنا به خیال

بعد از آن هم گفت این همه  افتخارات ما را  بنویسید تا سرمشق  خاص و عام شود . چرا بخل ورزیده و مردم را از این همه مواهب محروم می دارید ؟ شما انگار که زبان خوش را نمی شناسید  و حکما"  باید با زبان زور به کاری وادار شوید . بیایید و از نزدیک فعالیتهای ما را تماشا کرده و به رشته تسبیح  ( ببخشید شاید منظورشان رشته تحریر بود ) در آورید .نگارنده که از وحشت هیبت وی  زبانش لال شده بود  و در کام نمی چرخید با لکنت زبان گفت :  چچچچچششششم !!!!!  اطططاعت می ششود  قققربان !!!  . خلاصه با قولی که نگارنده به اسمیرک میرزا داد غائله  ختم شد و دست از سر وی برداشته شد .  تا ببینیم نگارنده  چه خواهد کرد .  

 

نوشته شده توسط سراج الملک در ساعت 12:52 | لینک  | 

 راستش ممکنه چند روزی  بخوام برم  مسافرت و نباشم که آپ  کنم  .خواستم  اگر تشریف آوردین و  چیز جدیدی نذاشته بودم  پیشاپیش عذرخواهی کنم .اما قول میدم به محض دسترسی دوباره در خدمتتون باشم . (  احتمالا" دوشنبه  ۱۲  شهریور  برمیگردم )    . خداحافظ .

 

عیدتان هم فرخنده باد .

نوشته شده توسط سراج الملک در ساعت 16:31 | لینک  | 

با عرض معذرت از تاخیری طولانی که  در  روایت ادامه حکایت شیخنا اسمیرک میرزا  حاشیه الممالک   افتاد ، انشاالله شما مستمعین و قرائت کنندگان حکایات آن بزرگوار  ،  قصور این حقیر را به عظمت صبر و حوصله خویش خواهید بخشید .و اینک دنباله حکایت در قالب نظم :

شیخ پرسیدش تو دانی راه را

تا نمایی راه من از چاه را  ؟

گفت جن ، روح تو را بو داده ام

 من تو را هم رنگ و هم رو داده ام

زین سبب آن جن بو داده تویی

یا که اسمیرک پری زاده  تویی

من به تو علم لدنی میدهم

 هم تو را فکر و معانی میدهم

من تو را اینگونه بالا برده ام

 از زمین تا به ثریا برده ام

گردنت گر راست گیری کار ماست

کل استکبار نزد ما گداست

من تو را اکنون خالی بندی دهم

 تا از این منظر توانمندی دهم

حال گویم کار تو زین پس چه بود

از پریشان خاطری ای دل چه سود ؟

کار تو تسخیر جن و آدم است

گر چه آدم هم در این دوران کم است

هر که را تسخیر کردی قاب گیر

یا به بیداری و یا در خواب گیر

بعد تسخیرش بروجن شهر اوست

شهر اسکان در زمان و دهر اوست 

و  از آن پس ،  شیخ اسمیرک میرزا  را جن بو داده  هم  ، گفته اند  که کارش عمدتا"  سیر و سیاحت در عالم  مجازی و اجنه در جستجوی  موضوعات ناب  بوده  تا پس از  دخل و تصرف  و بعض تغییرات جزیی در آنها  با نام خویش  جا زده و پس از آراستن به زینت طبع  ، به خورد  ملت عام دهد.

تا حکایتی دیگر حق یار و یاورتان باد .

 

نوشته شده توسط سراج الملک در ساعت 16:19 | لینک  | 

قول داده بودم  به محض تمام شدن  سرودن شعرم در مورد دوست فقیدم  مرحوم کاظم دولت آبادی  آنرا  برایتان در  شبستانم  ( وبلاگم )  بگذارم  که  هر چند با تاخیر طولانی همراه بود اما  آماده شد و تقدیم سروران و دوستان خواننده می گردد . ( تاخیرم را به بزرگی دل دریایی تان  ببخشید . )

آرام بود و پرطنین همچون دریا ،  سترگ وپر صلابت  چونان صخره ها ،  پر تلاش و خروشان بسان امواج  ،  یکدست و بی ریا قرینه آبی آسمان ، صادق و یکرنگ  چون سبزی  بهار و خوشبو و خندان مانند شکوفه گل های یاس ، صمیمی و خونگرم  چونان  آفتاب  عالمتاب .

حیرانم که چگونه ممکن است همه خوبی ها و مهربانی ها و صفات پسندیده  در یک کان معرفت  گرد آیند و به روایتی  چهار عنصر در یک  جا متمرکز شوند . وجود پر مهر او هر گونه تردیدی را  در این رابطه خط بطلان کشید و اثبات نمود  که چهار عنصر آب و باد و آتش و خاک هم می توانند در کانی واحد  تمرکز  یابند .

ای عجب از عنصرش  ،  واحیرتا

برده بود از چار عنصر  ، بهره ها

او ز جنس آب همچون چشمه ها

جاری  اندر  رود   تا     بی انتها

همچو آتش ، ضد ظلم  و   زورها

لیک خاک و خاکی  از جنس صفا

همچو بادی ، سهمگین ، پر التهاب

در مسیر عاشقی پر جوش و تاب

عشق او  ، میهن ،وفا ،صدق و صفا

روح او  ، سرشار از اندیشه ها

مدتی بود این جهان و  ، جان او

پرکشید آسان سوی جانان او

از نبودش قلبها  ویرانه شد

مهر او بر مردمان افسانه شد

سنبل از داغش سیه پوش و غمین

لاله و زنبق پریشان و حزین

نسترن ها را دگر کو عطر و بو

دوستان را کو دگر آن رنگ و رو

حالیا  دلهای ما غمگین اوست

داغدار غصه سنگین اوست

جنت خرم مکانش ، قلب ما

وامدار   مهر  او   تا  انتها

روانش شاد و یادش  گرامی باد .

 

 

نوشته شده توسط سراج الملک در ساعت 15:40 | لینک  | 

هنوز قبول رفتنش برایم سخت است و اینکه چه چیز موجب غلیان احساس آدمی می شود تا حدی که رفتن و دل کندن از همه چیز برایش آسان می شود و درک این نکته برایم سخت تر که برخی با اراده خویش می روند . اما این را میدانم که ما بنا به غفلت خودمان همیشه صداهای بلند را میشنویم / پر رنگها را می بینیم و غافل از این هستیم که خوبها آسان می آیند / بی رنگ میمانند و بی صدا می روند .
نوشته شده توسط سراج الملک در ساعت 8:56 | لینک  | 

امروز  صبح  خبر  جانگداز  هجرت  دوست  و  یاری  صمیمی  را   شنیدم  که  در لحظه  اول  خشکم  زد  و سراپا  لرزیدم . با   آنکه مدت  زیادی  از  دوستی مان  نمی گذشت  اما با    همان  چند  دقیقه ای که در آخرین دیدار  نزدمان آمد   صلابت  روحی  و بزرگی اندیشه اش  ما  را  وامدار  خاطراتش  نمود   . چهره ای متین و صبور  داشت و  قلمی  گیرا . هر  کس  که وی را می شناخت  خوب  میداند  که با  یک  بار  ملاقاتش   مهرش  را  در  دلها  می نشاند . زبانم  از  سرودن  خوبی هایش  قاصر  است و آخرین  لبخندهای  مهرآمیزش  برای  همیشه  در خاطر ه ام باقی است .  از  خوبی هایش  همین بس که  همه  دوستان و  یاران  همدلش  با  شنیدن  خبر  رحلت  جانسوزش   از  بن  جان  گریستند .  من  او  را   در  یادداشتهای تایدی   هانی الممالک   مینامیدم   و لی  در  اصل  همان آقای دولت آبادی  بود  که  الحق  دولتی  آباد   بود .   ضمن  آرزوی  صبر و شکیبایی  برای  خانواده گرامی  و  دوستان  همدلش   از   خداوند  دادار  برای  آن  یار سفر کرده آمرزش و آرامش  اخروی  آرزومندیم . روحش  شاد و یادش گرامی باد    .      
 بی مهر رخت  روز مرا نور نمانده است     وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده است.
هنگام وداع تو ز بس گریه نمودم       دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است .
میرفت خیال تو ز چشم من ومیگفت     هیهات از این گوشه که معمور  نمانده است .
وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت      از دولت  هجر  تو کنون دور  نمانده است .
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن          چون  صبر توان کرد که مقدور  نمانده  است .
نوشته شده توسط سراج الملک در ساعت 8:45 | لینک  | 

آن شنیدستی که در عهد شباب          شیخ ما اسمیرک میرزا در سراب

کار و باری بود و منزلگه  ُ  دلی             در دلش از بهر مردم  منزلی

از  سحر تا بوق و گاه شامگاه              بود  پاتوق ُ  کنج مسجد ُ  خانقاه

گاه گاهی هم به مطبخ می خزید         بهر شامش قورمه سبزی می پزید

صبحها نان وپنیر و شیر داغ                 نوش جان می کرد با دود اجاق

تا یکی   از  روزها  از  اتفاق                 در   درون  خانه  و  کنج  اتاق

 با یکی جنی که بود از جنس نار          اوفتادش کار و پیمودش مدار

گفت آن جن  شیخ ما را کی طبیب      تو حکیم درد مایی و طبیب

درد بی درمان ما را چاره ای                ار چه در عالم کنون آواره ای

گر تو درمان می نمودی درد ما             این سر سنگین و جان سرد ما

می نمودم آدمی را  سحر  تو              نسل آدم را به شکل چهر تو

دنباله حکایت در فرصتی و گاهی دیگر  .

نوشته شده توسط سراج الملک در ساعت 12:41 | لینک  | 

در قسمت اول  تا آنجا آوردیم که اسمیرک میرزا به نگارنده فرمود ترا ده روز فرصت دهم تا از ما حکایت قلمی کنی و گرنه ...در خواب و رویا بر تو ظاهر شوم تا تلخ ترین لحظات عمرت رقم بخورد .بیچاره نگارنده که از ابتدا در وحشت بود بر ترس و اضطرابش افزوده شد ولی به جهت آنکه ناراحتی اسمیرک میرزا را نیفزاید با اشارات وحرکات دست وچشم وابرو پرسید که :مگر تو حکایات منتسب به خویش را خوانده ای ؟ بنده حقیر می فکریدم که  تو را از حکایات خبری نیست و شیخ اسمیرک میرزا در پاسخ جوابید که : بله خوانده ام و از اینکه از ما به هر زبانی  تعریغیده اید  بارها خورسند وخوشحالیده ایم . اصلا" مهم نیست که چه می نگاریدمهم آن است که نام ما را قلمی کرده اید . بعد از آن هم نیز چنان چهره در هم کشید و  ترش نمود که نگارنده با وحشت از خواب برجهید وخویش را دید که در عالم خواب بوده است اما از هیبت اسمیرک میرزا   ُ بسیار ترسیده و جبینش خیس شده . در همانجا با خود عهد کرد به جهت فرو نشاندن غضب اسمیرک میرزا  نگارش حکایات را از سر گیرد .  

ادامه حکایت در فرصتی و وقتی دیگر . 

نوشته شده توسط سراج الملک در ساعت 20:35 | لینک  |